تاريخ: ۱۳۹۶ سه شنبه ۱۲ دي ساعت ۱۶:۵۴ بازدید: 463      نظرات: 0      کد مطلب: 4953

فرهنگ و توسعە


سوارە معینی

مفهوم فرهنگ تا دهه­‌ی ۱۹۸۰ یکی از اجزای نظری بسیار مهم نظریه­‌ی مدرنیزاسیون به شمار می‌­رفت اما با این وجود به ندرت مورد واشکافی قرار می­‌گرفت. توسعه، با مدرنیزاسیون همسان پنداشته می­‌شد و آن را به لحاظ فرهنگی، فاقد بار ارزشی می­‌دانستند به این معنا که هر کس و در هر کجا (فارغ از فرهنگی که دارد) می­‌تواند مدرنیزاسیون را تجربه کند. (Watts, 2003: 434) آنگاه در مطالعات توسعه “چرخش فرهنگی” به وقوع پیوست و این مطالعات از رشته­ های متنوع دیگری نیز تأثیر پذیرفتند. در همین دوران حوزه ­های پژوهشی جدیدی خود را ذیل عنوان مطالعات توسعه مطرح کردند که از آن میانند: مطالعات فرهنگی و مطالعات پسااستعماری.
اندیشمندان توسعه که اکنون به رهیافت­ها و ابزارهای تحلیلی جدیدی مجهز شده بودند این پرسش را مطرح کردند که نقش فرهنگ در توسعه، چیست؟ اینک همگان پذیرفته بودند که فرهنگ یکی از بخش­های لایتجزای فرایندهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی است. در واقع همگان بر این نکته پای می­‌فشردند که بدون نظرداشت “عنصر فرهنگ” امکان فهم توسعه، وجود نخواهد داشت (Radcliffe and Laurie, 2006; Schech and Haggis, 2000)
همچنین در غیاب عنصر فرهنگ در پژوهش­ها، امکان فهم دگرگونی –که از اصول ذاتی شیوه­‌ی تولید سرمایه­ داری است- و توسعه­‌ی جهانی نیز وجود نخواهد داشت و ضمناً هدایت مسیر سیاست­گذاری­ها و پروژ­ه­های توسعه ­ای به مسیر مطلوب و دلخواه نیز امکان­ناپذیر خواهد بود. باید این نکته را در نظر داشت که با توجه به تلقی­های متفاوتی که از مفهوم فرهنگ وجود دارد به طریق اولی دیدگاه­های متفاوتی در رابطه با اینکه فرهنگ چه اهمیتی در توسعه خواهد داشت نیز رخ می­نماید.

 

مدرنیزاسیون و فرهنگ

برخی از متفکران توسعه، اذعان داشته­ اند که هنجارهای فرهنگی، نگرش­ها، گرایشات و آرا از جمله­‌ی عناصر کلیدی تعیین کننده­‌ی پیشرفت اقتصادی می­‌باشند. بر طبق این دیدگاه، موفقیت کشورهای غربی در دستیابی به توسعه، برساخته­‌ی نهادهای متمایز فرهنگی تمدن غرب است و به همین خاطر نیز سایر کشورهایی که در پی توسعه ­اند می­‌بایست نهادهای مشابه نهادهای فرهنگی غربی را در وجود آورند. گونار میردال در دهه­‌ی ۱۹۶۰ تصویری از آسیا ترسیم کرد که در آن فقر کریه ­المنظر و فساد، غلبه داشت. میردال بر این باور بود که کشورهای آسیایی بدون همیاری توسعه­‌ی جهانی و نهادینه کردن آرمان­ها و نگرش­های مدرنیزاسیون، از وضعیت اخیر رهایی نخواهند داشت. (Myrdal 1968) میردال “انسان مدرن” را دارای چنین خصیصه­ هایی می­دانست: عقلانی بودن؛ کفایت؛ نظم ­پذیری؛ گشوده بودن بر روی تغییر؛ پر تکاپو بودن؛ انسجام و خوداتکایی. به زعم میردال کشورهای آسیایی –علیرغم مقاومت­هایی که وجود خواهد داشت- می­بایست گرایشات “مدرن” اخیر را جایگزین سنت­های فرهنگی خودشان کنند. او در واقع این گرایش­ها را واردات یا تکالیف غربی می­دانست. (Myrdal, 1968: 61–۶۲) میردال همانند سایر نظریه ­پردازان مدرنیزاسیون، گرایش­ها و الگوهای روابط اجتماعی مدرن را “حلّال (معضلات) اجتماعی جهان” می­دانست.

فرهنگ از دیدگاه نظریه‌­ی مدرنیزاسیون، چیزی که جوامع دیگر دارند و در غالب اوقات نیز مانعی فراروی توسعه است. (Watts, 2003) نظریه ­پردازان مدرنیزاسیون تقابل سنت/مدرن را برجسته می­کنند و بر این باورند که سنت، محکوم به مرگ است و اینکه می­بایست به واسطه­‌ی سیاست­گذاری­های معقولانه مردم را چنان “بار آورد”(۱) که سنت را به کناری نهند. (Schech and Haggis, 2000: 18–۱۹) فرهنگ از این چشم­انداز، پدیده­ای محدود و ایستا می­نماید، میراثی است که از یک نسل به نسل دیگر منتقل شده است و اگر خواسته باشیم که در مسیر پیشرفت گام بگذاریم می­بایست آن میراث را وابنهیم. جوامع سنتی، در بیرون از تاریخ قرار دارند و هر جامعه ­ای که در برابر مدرنیزاسیون مقاومت بورزد و به سنت مستمسک شود، همواره توسعه ­نیافته باقی خواهد ماند. تنها آن دست از جوامعی که حاضر می­شوند از هنجارها، نهادها و فعالیت­های فرهنگی­شان دست بکشند و یا آنهایی که امور فرهنگی­شان را بر محور مدرنیزاسیون سامان دهند می­توانند به توسعه، نایل آیند. (Harrison and Huntington, 2000)

 

فرهنگ به مثابه منبعی برای توسعه

عده ­ای دیگر از اندیشمندان، محدود بودن و ایستایی فرهنگ را منکر شده­ اند. آمارتیا سن فرهنگ را شدیداً پویا و هر گونه تلاش برای وانهادن آن را بی­ثمر می­‌داند. (Sen, 2004: 43) آمارتیا سن فرهنگ را همچون قایقی در حال حرکت ­می­‌داند و بر این باور است جبرگرایی فرهنگی “اهتمامی است مأیوسانه به منظور به آب انداختن لنگر فرهنگ در قایقی که در حال حرکت است”. فرهنگ به واسطه­‌ی کناکنشش(۲) با سایر فرهنگ­ها _و نه در تک­ افتادگی ­اش_ شکوفا می‌­شود. رد کناکنش­های فرهنگی ر­ا می بایست در تاریخ دنبال کرد. این کناکنش­ها محصول مهاجرت، تغلب، تجارت، سفرهای اکتشافی و زیارتی می­باشند. در زمانه­‌ی جهانی شدن کنونی، تجربیات زیستی افراد، بیشتر از تمامی دوران­های پیشین نفوذپذیر شده ­اند. مردم در این دوران، نسبت به وضعیت­ها، تجربیات، رؤیاها و شیوه­ های زیستشان، آگاهی حاصل کرده­ اند.

اگر بپذیریم که فرهنگ کشورهای موسوم به جنوب، نه ایستا و نه اینکه به لحاظ درونی همگون است آنگاه تصور اینکه چنین فرهنگی مانعی فراروی توسعه باشد، موضوعیت نخواهد داشت. به همین خاطر است که عده­‌ای زیادی از اندیشمندان و فعالان حوزه‌­ی توسعه، فرهنگ را همچون منبعی برای توسعه می­دانند. (Nederveen Pieterse, 2010) عده ­ای از نظریه ­پردازان وابستگی، سنت­های مرسوم را ریشه‌­ی فرهنگ یک کشور می­دانند که ضمناً می­تواند موجد مسیری برای توسعه­‌ی مستقل باشد. نولیبرال­ها فرهنگ را کالایی قابل خرید و فروش در بازار می­دانند و فیلم­های بالیوود (سینمای هند) و “موسیقی جهانی” آفریقا را گونه ­هایی از کالاهای مزبور می­دانند. فرهنگ از دیدگاه اینان همچون برند یک کشور در بازار رقابتی جهانی است. کشورها به واسطه­‌ی هنجارهای مذهبی، شبکه­ های خویشاوندی و روابط متقابل مردمان‌شان، می­توانند سرمایه­‌ی انسانی­‌شان را طوری سامان دهند که فرایند رشد اقتصادی را تسریع کند.

عده ­ای از نظریه­ پردازان پساتوسعه، فرهنگ را منبعی می­دانند که می­تواند نهادهای محلی را به منظور ارائه­‌ی جایگزین­هایی برای مدل توسعه­‌ی غربی، توانمند کند. برای مثال واندانا شیوا –اندیشمند و فعال هندی معاصر- بر این باور است که فرهنگ­های مبتنی بر قداست آب یا آن دانش­های بومی که آب را همچون سرچشمه­‌ی حیات می­دانند جماعت­های مردمی را در مخالفتشان با خصوصی­سازی آب، یاری می­رسانند. این فرهنگ­ها و دانش­های بومی، منابع آب را یک کالاهای عمومی می­دانند. (Opel and Shiva, 2008) شیوا و سایر اندیشمندان پساتوسعه را به دلایل عدیده­ ای مورد انتقاد قرار داده ­اند. اول اینکه آنها تصویری رمانتیک از دانش و فرهنگ بومی به دست داده­ اند و این نظام­های دانش را به خارج از تاریخ برده ­اند [نسبت به آنها دیدگاهی غیر تاریخی دارند] و دیگر اینکه ستم­ های طبقاتی و روابط کاستی موجود در این فرهنگ­ها را نادیده گرفته ­اند. (Schech and Haggis, 2000) آپادورای یکی دیگر از اندیشمندانی است که پیرامون مفهوم فرهنگ، پژوهش­هایی را انجام داده است. او فرهنگ را منعطف و شکل­پذیر می­داند و معتقد است که فعالیت­های فرهنگی می­توانند فقرا را توانمند کنند. (Appadurai 2004) او در همین راستا به نمایشگاه ­های مسکن در هند –به عنوان فعالیتی که به نفع فقرا است- اشاره می­کند و بر این باور است که این نمایشگاه­ها مکان­هایی هستند که در آنجا فقرا می­توانند در رابطه با خواسته­ هایش در مورد مسکن، با سیاستمداران، سازمان­های خیریه، سیاست­گذاران محلی، معماران و پیمان­کاران حرفه­ای، گفتگو کنند. با به خدمت گرفتن کنشی فرهنگی که مختص طبقات بالای جامعه است و دخیل کردن ساکنین حلبی­ آبادها در این کنش، معضلات فقرا بارزتر می­شوند و می­توان به منظور رفع آنها چاره‌­ای اندیشید و ضمناً چنین فعالیت­هایی می­توانند موجبات دگرگونی فرهنگ طبقاتی هندوستان را فراهم آورند.

گرایش به این سمت که فرهنگ را همچون منبعی برای توسعه در نظر بگیریم موجب شده است که عده­‌ی بسیاری از بازیگران عرصه­‌ی توسعه، فرهنگ را در تحلیل­هایشان همچون وسیله‌­ای برای توسعه بدانند. در رهیافت سرمایه‌­ی اجتماعی، فرهنگ را همچون رشته­‌هایی در نظر می­گیرند که جوامع را در کنار همدیگر نگاه می­‌دارد و به آنها چنان انسجامی می­‌دهد که راه را برای انجام­ فعالیت­های توسعه­ ای هموار می­کند. سازمان توسعه­‌ی بین­‌المللی دانمارک(۳) یکی از سازمان­های متعددی است که مفهوم توسعه را با فرهنگ درآمیخته­ اند. این سازمان، حق تمایز فرهنگی را به رسمیت می­شناسد و بر این باور است که عنصر فرهنگ می­بایست در (تدوین و اجرای) برنامه­ های توسعه­ ای دخیل شود. با این وجود تعریفی که این سازمان از فرهنگ به دست می­دهد و آن را “مجموعه­‌ی تمامی ویژگی­های روحی، مادی، فکری و احساسی­ای که وجه مشخصه‌­ی یک جامعه یا گروه اجتماعی است” می­داند (Danida, 2002: 5) توجه چندانی به دگرگونی و مرافعات فرهنگی ندارد.

 

توسعه به مثابه سازه­ای فرهنگی  

آن دسته از اندیشمندانی که از رهیافت منبع (فرهنگ را منبع توسعه دانستن) در حوزه­ های پژوهشی جدیدی همچون مطالعات فرهنگی، مطالعات پسااستعماری و جهانی­ شدن بهره برده ­اند تعریفی بسیار موسع­تر از فرهنگ به دست داده­ اند. اینان فرهنگ را چنین تعریف کرده­ اند:

مشتمل بر تمامی فعالیت­هایی… که برای ما متضمن معنا و هنجار می­باشند که ضمناً دیگران نیز می­بایست از آنها تفسیری معنامند داشته باشند. هر کنش فرهنگی متضمن معنایی برای کنشمند است. اگر از این منظر به داستان بنگریم فرهنگ در تمامی جوامع، ساری است. (Hall, 1997: 3)

فرهنگ در این دیدگاه، نیرویی پویا است که نقش غیر قابل انکاری در زمینه­‌ی تولید و بازتولید حیات اجتماعی، ایفا می­کند. رهیافت سازه‌­انگارانه به جای اینکه فرهنگ را یکی از عناصری بداند که در جوار سایر عناصری همچون طبقه، جنسیت، نظام اقتصادی و سازوکارهای نهادی، جامعه را صورت می­دهد (Sen, 2004) تمامی عناصر مذکور را وجوه مختلف حیات اجتماعی می­داند و به طریق اولی آنها را سازه ­های فرهنگی در نظر می­گیرد. خود توسعه نیز یک سازه است، مشتمل بر فعالیت­ها و معناهایی است که با یکدیگر تنش دارند و در طور زمان نیز دگرگون می­شوند.

چنین دیدگاهی در رابطه با توسعه، توجه اکیدی به بازنمایی و قدرت دارد. بنا بر دیدگاهی که در حوزه­‌ی مطالعات فرهنگی، اتخاذ می­شود استعمارگری اروپا صرفاً تغلب سیاسی و اجتماعی اروپاییان بر جهان جدید[۴] نبود بلکه همچنین استعمارگری فرایندی مبتنی بر تغلب فرهنگی نیز بود: “اروپاییان مقولات فرهنگی، زبان­ها، رؤیاها و ایده­های خودشان را به منظور تشریح و بازنمایی­شان، با خود به جهان جدید آوردند”. (Hall, 1992: 293–۲۹۴) ادوارد سعید در خلال پژوهش­های درخشانی که در حوزه‌­ی مطالعات پسااستعماری انجام داده است شرق­شناسی[۵] را صرفاً رهیافتی نمی­داند که غربی­ها به واسطه­‌ی آن در صدد شناختن شرق برآمده ­اند بلکه او شرق­شناسی را “شیوه­‌ی تغلب، بازسازی و اعمال حاکمیت غرب بر شرق” تعریف می­کند. (Said 1978) سلطه‌­ی استعماری، اثراتی دیرپا دارد. استعمار حتی امروزه نیز باعث شده است که جهان را از منظر غربی­ها بنگرند. اثرات دیرپای استعمار موجب شده است که امروزه نیز از آن به صورت کاملاً ضمنی و تلویحی، برای مشروع جلوه دادن دخالت­های اقتصادی و ارضی غرب، استفاده شود. (McEwan, 2009)

 

فرهنگ و توسعه در زمان کنونی

امروزه رهیافت­های سازه‌­انگارانه­‌ی توسعه در حیطه‌­ی نظریه‌­ی حاکمیت نیز کاریست پیدا کرده ­اند. مثالی جالی توجه در این رابطه، پژوهشی است که تانیا لی[۶] در رابه با بودجه ­هایی که بانک جهانی صرف برنامه ­های توسعه­‌ی اندونزی کرده، انجام داده است. در این برنامه­ ها جماعت­های فقرا را همچون بسترهایی طبیعی در نظر گرفته ­اند که برنامه­ های توسعه مبایست بر روی آنها اعمال شود. رویکردهای پس پشت این برنامه ­ها چنین است که می­بایست فقرا را توانمند کرد تا اینکه بتوانند مسئولیت ارتقای وضعیتشان را خودشان بر عهده بگیرند. این برنامه ­ها فقر را یک مسئله­‌ی صرف فنّی می­دانند که می­توان با توسل به برنامه ­ریزی مشارکتی و حاکمیت بهتر، بر آن فایق آمد. برنامه ­های مذکور روابط نابرابر تولید و تخصیص ناعادلانه­‌ی منابع را نادیده می­گیرند و نظام سرمایه­ داری را “نه موجد فقر بلکه راهکار غلبه­‌ی بر آن” می­دانند. (Li, 2007: 267)

اندیشمندان توسعه شروع کرده ­اند به اینکه با تحولات جغرافیایی و جغرافیای سیاسی، همگام شوند. ظهور چین و هند و دیگر کشورهای جنوب به عنوان قدرت­های اقتصادی جهانی، انحصار غرب بر مفاهیم مردن و توسعه ­یافتگی را با چالش مواجه ساخته است. (Sidaway, 2012) چنین وضعیتی موجب طرح این پرسش­ها شده است: کدامین کشورها توانسته ­اند در سطح جهانی، میان نیروی فرهنگی و رشد اقتصادی­شان پیوندی متناسب برقرار سازند؟ و اینکه رؤیای فرهنگی کشورهای مذکور چگونه توانسته است که این تلقی را در آنها به وجود بیاورد که می­توانند کشورهایی کامیاب باشند؟ پژوهش­هایی نیز در زمینه­‌ی اینکه آرمان­های اقتصادی و سیاسی غرب، چگونه در کشورهای جنوب تفسیر، کاربستی و مانا شده­ اند انجام پذیرفته است. (Ferguson, 2006) گرد هم آوردن اقتصاد با فرهنگ و توسعه، در یک چارچوب واحد صحّت فرضیاتی را که اقتصاد را علمی متمایز و فارغ از مطالبات سیاسی و فرهنگی می­دانند با چالش مواجه کرده است. (Pollard et al., 2011) مطالعات انجام شده در حیطه­‌ی فرهنگ و توسعه، فرهنگ را با تحلیل­هایی که در مورد مکانیزم قدرت و توسعه­‌ی سرمایه­ دارانه انجام شده ­اند درگیر کرده است.

سایر پژوهش­های کنونی که در مورد فرهنگ و توسعه انجام گرفته­ اند به منظور تشریح اینکه فرهنگ و توسعه، کجا، چه زمان و چگونه با یکدیگر کناکنش دارند و اینکه چه کسانی در این کناکنش درگیر می­‌شوند، دست به مطالعات موردی زده ­اند. یکی از مهم­ترین وضعیت­ها برای دست زدن به پژوهش­هایی اینچنینی، مطالعه­‌ی کران­های توسعه(٧) است (Bhavnani et al., 2009) کران­های توسعه، مواضعی هستند که می­توان از آنجا همچون ناظری(حدوداً) بیرونی به توسعه نگریست. کران­های توسعه، بازنمایاننده­‌ی آن بخش­هایی از فرایند توسعه است که موجب خلع ید و ستم می­شود. کران­های توسعه می­توانند مواضعی باشند که از خلال آنها معنای جدید فرهنگی، ساخته می­شود. کران­های توسعه، مسکن انسان­هایی است که در خلال زندگی هر روزه­شان با یکدیگر گفتگو می­کنند، به منازعه برمی­خیزند و مرزهای میان سنت و مدرنیته را محو می­کنند. پژوهش­های موردی مذکور نشان می­دهند که توسعه، همواره فرهنگی و تخصیص یافته [بسته به فرهنگ­های مختلف، متفاوت می­باشد] است و اینکه فرهنگ، عرصه­‌ی مناقشه است.

 

منابع:

 

Appadurai, A. (2004) ‘The capacity to aspire: Culture and the terms of recognition’, in V. Rao and M. Walton (eds), Culture and public action. Stanford, CA: Stanford University Press, 59–۸۴

 

Bhavnani, K.-K., Foran, J., Kurian, P. and Munshi, D. (eds). (2009) On the edges of development: Cultural interventions. New York: Routledge

 

Danida. (2002) Culture and development: Strategies and guidelines. Copenhagen: Danish Ministry of Foreign Affairs

 

Escobar, A. (1995) Encountering development: The making and unmaking of the Third World. Princeton, NJ: Princeton University Press

 

Ferguson, J. (2006) Global shadows: Africa in the neoliberal world order. Durham, NC: Duke University Press

 

Hall, S. (1992) ‘The West and the rest: Discourse and power’, in S. Hall and B. Gieben (eds), Formations of modernity. Cambridge: Polity Press/Open University Press, 274–۳۱۱

 

Hall, S. (1997) ‘The work of representation’, in S. Hall (ed.), Representation: Cultural representations and signifying practices. London: Sage, 15–۵۱

 

Harrison, L. E. and Huntington, S. P. (eds). (2000) Culture matters: How values shape human progress. New York: Basic Books

 

Li, T. M. (2007) The will to improve: Governmentality, development, and the practice of politics. Durham, NC: Duke University Press

 

McEwan, C. (2009) Postcolonialism and development. London: Routledge

 

Myrdal, G. (1968) Asian drama: An inquiry into the poverty of nations (3 vols), Harmondsworth, UK: Penguin

 

Nederveen Pieterse, J. (2010) Development theory. Thousand Oaks, CA: Sage. Opel, A. and Shiva, V. (2008) ‘From water crisis to water culture’. Cultural Studies, 22(3–۴): ۴۹۸۵۰۹

 

Pollard, J., McEwan, C. and Hughes, A. (eds). (2011) Postcolonial economies. London: Zed Books

 

Radcliffe, S. A. and Laurie, N. (2006) ‘Culture and development: Taking culture seriously in development for Andean indigenous people’. Environment and Planning D: Society and Space, 24(2): 231–۲۴۸

 

Said, E. W. (1978) Orientalism: Western conceptions of the Orient. New York: Pantheon Books

 

Schech, S. and Haggis, J. (2000) Culture and development: A critical introduction. Oxford: Blackwell

 

Sen, A. (2004) ‘How does culture matter?’, in V. Rao and M. Walton (eds), Culture and public action. Stanford, CA: Stanford University Press, 37–۵۸

 

Sidaway, J. D. (2012) ‘Geographies of development: New maps, new visions?’. The Professional Geographer, 64(1): 49–۶۲

 

Watts, M. (2003) ‘Alternative modern – development as cultural geography’, in K. Anderson (ed.), Handbook of cultural geography. Thousand Oaks, CA: Sage, 433– ۴۵۳

 




ارسال به دوستان
ارسال به دوستان
چاپ
نسخه چاپی


نظر کاربران


نظر خود را براي ما ارسال كنيد