تاريخ: ۱۳۹۷ شنبه ۲۰ مرداد ساعت ۱۲:۵۶ بازدید: 828      نظرات: 1      کد مطلب: 9953

گوشه ای از خاطرات شادروان معصومه احمدی همسر استاد هەژار


خواسته اید مختصری از خاطرات و سرگذشت زندگی مشترکم با مرحوم شرفکندی بیان کنم. البته ۴۶ سال زندگی پر فراز و نشیب در ایران و عراق در این مختصر نمی گنجد ولی به اندازه مقدورات و متناسب با حالم چیزهایی را بیان می کنم.

 

سال ۱۳۲۰ بود که شرفکندی به خواستگاری من به روستای «نوبار بوکان» آمد. نمی دانستم چه آینده ای در انتظارم هست، سالهای پر از بیم و امید. از صخره های سخت کوههای امید بالا رفتن و بعد از تسخیر هر قله، قله ای رفیع تر را در برابر خود دیدن. بعد از سال ۱۳۲۵ و قضایای جمهوری مهاباد که مرحوم ملا مصطفی به شوروی رفتند، ایشان به عراق رفت و در بغداد مشغول کار بود و بعد به لبنان، و ۲ سال در لبنان ماند، تمام این مدت من و بچه ها در ایران مانده بودیم. بعد دوباره به عراق برگشت. ما هم به او پیوستیم و مدتی در بغداد ماندیم که تحت تعقیب قرار گرفت و همگی به سوریه رفتیم.

در سوریه در منزل شخصی به نام "حاجو آقا" که اتاقی در اختیار ما قرار داد و تقریبا خرج ما را می داد و بسیار شخص باعزتی بود و ما را نیز خیلی احترام می کرد، ساکن شدیم. تقریبا می توانم بگویم، به لحاظ مالی سخت ترین اوقات ما در سوریه گذشت. "مەم و زین" را در سوریه ترجمه کرد و بعدا بوسیله انتشارات «پارت دمکرات کردستان عراق و مساعدت مرحوم ملا مصطفی چاپ شد. بعد از پایان حکومت سلطنتی در عراق، به بغداد بازگشتیم و مرحوم ملامصطفی هم به عراق آمد، تا اینکه دوباره سرکوب در کردستان عراق، با جنگ عليه ملامصطفی شروع شد.

 

تا این زمان شر فکندی کارمند بود و وقتی جریانات را دید، کار را رها کرد و به ملامصطفی پیوست. بعد از یک ماه ماموران امنیتی بعث آمدند که: «هەژار کجاست؟» گفتم: "نمی دانم مثل اینکه به اربیل (هەولێر) رفته است." رفتند ولی سه بار دیگر باز آمدند و از ما بازجویی کردند و دفعه آخر دیگر فهمیده بودند که رفته و به مخالفین پیوسته است. این گذشت تا سال ۱۳۴۹ که به کردستان عراق خودمختاری دادند و در طول این سالها مسئولیت رادیو و انتشارات (پ. د. ک. ع) را به عهده داشت و مطالب کتاب «بۆ کوردستان» طی همین سالها تدريجا جمع آوری شد.

 ما هم با اضطراب و نگرانی دائمی در بغداد زندگی می کردیم. بعد از سال ۱۳۴۹ با دادن خودمختاری به کردستان عراق برای ۴ سال یعنی تا ۱۳۵۳، شرفکندی به خانه بازگشت و در بغداد "مجمع علمی کرد" یا «فرهنگستان کردی» (کۆڕی زانیاری) را به همراهی چند تن دیگر تأسیس کردند. در تشکیل اولین کنگره شعرا و ادبای کرد عراق به ریاست انجمن ادبی برگزیده شد. سال ۱۳۵۳ که عهدنامه الجزایر بین این دو ملعون(صدام و شاه) امضا شد و قرار شد افراد بارزانی (پ. د. ک. ع) به ایران بازگردند، شرفکندی همراه ملامصطفی بود و ما هم در بغداد بودیم. ساعت ۷ صبح من و بچه ها خواب بودیم که سه ماشین پر از افراد مسلح آمدند و منزل ما را که دارای ۶ اتاق و کتابخانه بزرگی شامل صدها جلد کتب نفیس بود غارت کردند. بعدا که شرفکندی جریان غارت را شنید بیش از غارت اثاث از به یغما بردن کتابهای کتابخانه ناراحت شد. (دیگر این کتابها را ندیدیم).

خود ما را هم پشت کامیونهای ارتش ریختند به همراه اعضای ۲۶ خانواده محترم و وابسته به مرحوم ملامصطفی و دو روز طول کشید که به شقلاوه رسیدیم در یک نقطه مرزی ما را رها کردند و رفتند. بعد پیشمرگان (پ. د. ک. ع) آمدند و چند قاطر برای پیرترها آوردند. بقیه هم پیاده راه می آمدیم. دیگر با مشقت همراه هر ٤ پسرم خودمان را به سردشت رسانیدم. بعد ما را به "نەلیوان" اشنویه بردند و در چادر اسکانمان دادند. چون شرفکندی در ایران، قاچاق بود، ماشینی فرستادند و ما را از ترس ساواک به منطقه حاج عمران که در دست پیشمرگان (پ. د. ک. ع) بود بردند. 

ما هیچ چیزی همراه نداشتیم. به همین خاطر مرحوم کاک ادریس، بعضی لوازم زندگی را برای ما فرستاد. تا ۴ ماه در آنجا ماندیم و بعد به ایران بازگشتیم و به مهاباد آمدیم، پسرها در مهاباد بوسيله كتب سوادآموزی فارسی یاد گرفتند و هر کدام در کلاسی (ابتدایی) ثبت نام کردند (در حال حاضر سه تایشان در خارج تحصیل می کنند و مصطفی نزد من است). شرفکندی همراه ملامصطفی در نقده بود. یک سال در مهاباد بودیم و بعد همراه خانواده های بازرانی (پ. د. ک. ع) آمدیم به همین عظیمیه (کرج) که آن موقع در اختیارمان قرار داده شده تا الان که همین جا مانده ایم. چند بار از طرف رژیم شاه (ملعون) گفته بودند «هه‌ژار» را تسلیم کنید. ولی ملامصطفی قبول نکرده بود.

"هه‌ژار"  شبانه روز ۳ ساعت می خوابید چون روز برای ملاقات می آمدند و شب وقت کار بود. همسر خیلی باوفایی بود و به من احترام می گذاشت و نسبت به ملامصطفی و دیگران نیز شدیدا احترام قائل بود. دایی پدرش «خلیفه محمد صادق» مشهور به «مولانا»، خلیفه شیح برهان بود و لذا پدرش نیز ملا و متدین بود. وصیت کرده است، او را پایین پای مرحوم ملامصطفی دفن کنند و خودش تا زنده بود. همه سال برای بزرگداشت یاد مرحوم ملامصطفی بارزانی به ارومیه می رفت. خیلی حق شناس و مهربان بود... خیلی....

 

منبع: یادنامە استاد عبدالرحمن شرفکندی "هەژارانە"، چاپ دوم، بهار 1370




ارسال به دوستان
ارسال به دوستان
چاپ
نسخه چاپی


نظر کاربران

0
0
پاسخ به این اظهارنظر

۱۳۹۷/۵/۲۱
روحیان شاد بیت

نظر خود را براي ما ارسال كنيد