تاريخ: ۱۳۹۶ يکشنبه ۵ آذر ساعت ۱۱:۳۷ بازدید: 429      نظرات: 0      کد مطلب: 4793

نگاهی گذرا به نمایش "له پشت دەرگا"


 یادداشت: خالد حیدری
درابتدا معرفی کوتاهی ازنویسنده ضروری است، زیرا نگاهی به زندگیش قابل تامل است، جدا از قرابتهای ملموسی که بین او، و قهرمانِ اثرش وجود دارد.
"بورشرت" در ۱۹۲۱ در هامبورگ به دنیا آمده و در سن ۲۱سالگی در بحبحه جنگ جهانی، به جبهه شرق (روسیه) فرستاده می‌شود، مکانی که بارها در نمایش از آنجا نام می‌برد..در جبهه مجروح و بیمار می‌شود..از آنجا که او سربازی فکور و صادق بود، در جبهه افکار ضدجنگ خود را صریحن اعلام و تصمیمات قدرت‌طلبانه هیتلر را به تمسخر میگیرد،  این بی‌پروایی در مواضع، او را به دادگاه نظامی می‌کشاند و نهایتن محکوم به اعدام، اما از آنجا که بیماری سخت داشت بخشوده می‌شود و مجددا به جبهه اعزام می‌شود.
 
با پایان یافتن جنگ، شروع به نوشتن می‌کند. اشعار و داستان‌های کوتاه او انعکاس سال‌های شوم جنگ و سرنوشت هم‌قطارانش است. تا اینکه در سال ۱۹۴۷ ( ۲۶ سالگی) در حالی که سخت بیمار بوده « بیرون پشت در » را می‌نویسد و در همان سال نیز ، دیده بر جهان فرو می‌بندد.
 
و اما مکان نمایش، لب رودخانه « اِلب یا اِلبه » در زادگاهش است، بورشرت تعمدن این مکان را انتخاب کرده، زیرا این رودخانه، از چهار کشور اروپایی درگیر در جنگ، ( آلمان ، لهستان ، اتریش و چکسلواکی) می‌گذرد و مهمتر از آن، جسد خاکستر شده هیتلر نیز، بعد از مرگش  در ( ۱۹۴۵) در این رودخانه ریخته می‌شود.
رودخانه‌ای که جسد هزاران نظامی را در خود دفن یا خوراک آبزیان کرده‌است. گورستانی به وسعت و طول بیش از هزار کیلومتر، و عاقبت بانی جنگ را نیز به اعماق خود فراخواند. 
 
بورشرت در واقع، بعنوان روایتگری صادق، خاطرنشان می‌کند چگونه قهرمانانی که، سالها کشتار و ویرانی و فقر و گرسنگی تحمل کردند، و بە زیر چرخ‌دنده‌های جنگ خورد و خمیر شدند و نهایتن از جنگ جان سالم بدر برده‌اند، امروزه نه تنها هویت گمشده خود را نمی یابند، بلکه باید هرگونه رذالتی را قبول کنند تا کاری بیابند، در غیر اینصورت از گرسنگی تلف خواهند شد.
و اما گروه کانی، یکی از گروههای با سابقه و خوش فکر و خوش شانس است، زیرا در طول سالیانی که من می‌شناسمشان، دچار هیچ انشعاب و انشقاقی نشدن و این امتیاز بزرگی ست در
این وانفسای گروههای تئاتری که با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشته‌اند.. بهرحال این اولین موفقیت گروه است و دوم اینکه گروه با درک متقابل و همفکری و همگرایی در اندیشه ورزی، پیگیر و بروز رسان مطالعات خود هستند. و این هم قابل تحسین است، زیرا ما در همین حوالی خودمان داریم مدعیانی که سرانه مطالعه خود و گروهشان ، سالانه از حد تیتر مطبوعات فراتر نمی‌رود و داعیه آنچنان نیز دارند.
 
و اما اجرا ؛ آنچه که ما می بینیم ، متن کوتاه شده ایست هم مطابق با تایم استاندارد جشنواره  ، و هم در حوصله تماشاچی این منطقه... که این خود بر دشواری کار می افزاید ، زیرا کارگردان باید دراماتورژ هم باشد تا چفت و بست های یک اثر چند پاره را به ظرافت و با تامل به هم بدوزد ، که اینبار هم مانند اجراهای  قبل گروه ( آنتیگونه و گلگمیش ) در این تکه دوزی ها ، گاهی زمان و مکان گم می شود و گاهی آدمهای نمایش سر در گم ، که عده ای تیپ هستند و تعدادی دیگر شخصیت، بعضی واقعیت دارند و تعدادی فقط درخیال می گنجند. و نهایتن فضاهای خالی بین صجنه ها ، موجب خلاء در روند اجرا خواهند شد. 
 
آنچه در این مقال و مجال میگنجد چند نکته اساسی ست:
 اول زبان نمایش؛ از این اثر، فکر کنم سه ترجمه وجود دارد که من ترجمه دوست فرهیخته‌ام "عباس شادروان" را خوانده‌ام که به زیبایی و شیوایی کار شده، خوب همه می‌دانیم ترجمه اگر از زبان اصلی نباشد قاعدتن برداشت و خوانش مترجم زبان سوم( کوردی) ، تحت تاثیر ترجمه فارسی آن خواهد بود و کاری هم نمی‌شود کرد، اما با توجه به این که زبان کوردی به خودی خود ، غریب با درام نویسی ست و هنوز کار بسیار باید کرد تا اِلمان ها و نمادها و نشانه های بومی و زبان شناسی، زبان نمایشی خویش را بیابیم، چنین کارهای مانند ترجمه « بیرون پشت در» کاری سنگین  و طاقت فرساست، خصوصن نمایشی که از فرهنگی دیگر می‌آید و هیچ قرابت تاریخی و جغرافی و فرهنگی با هم نداریم، هر چند تم نمایش هم « جنگ » باشد. اینجا از این فرصت استفاده کنم که ما در حیطه نمایش و درام ، اگر حتی جان به کالبد آثار ترجمه شده بدمیم، باز غریب است و بیگانه، چون زبان ما آن قابلیتی که در حیطه داستان و رمان و شعر و ادب دارد، درنمایشنامه‌نویسی ندارد و هنوز در ابتدای راهیم.
 
 پس اگر نمایش کوردی برگرفتهاز آداب و رسوم و فرهنگ و تاریخ این مردم باشد. قطعن تاثیرگذارتر خواهد بود و تماشاچی، این سرمایه سرگردان واقعی تئاتر که این چندروزه به خوبی خود را نشان دادند، به سالن‌ها برخواهندگشت ما واقعن زمانی می‌توانیم نمایش‌های خارجی را به زبان کوردی برای صحنه آماده کنیم که قافله نمایشنامه نویسی کوردی بە راه افتاده‌باشد و جنب و جوشی که اکنون در عرصه ادبیات داستانی و شعر و شاعری هست در سالن‌های نمایشی و کارگاه‌های نمایشنامه‌نویسی نیز راه‌اندازی شود و مورد اقبال عمومی قرار گیرد. 
 
بە هرحال کار گروه "کانی" از این جهت قابل تحسین است که شهامت این ریسک را به خرج داده و پیهٔ هر نوع نقدی را هم به تن مالیدن و از جایی شروع کردن که واقعن گردنه‌ای نفس‌گیر است. 
 
دوم؛ طراحی ساده و نه چندان پیچیده صحنه و فضا سازی که برگرفته از دل اثر است ، چند درب خاکستری که هر از گاهی باز و مجددن بسته میشوند ، و سکویی بلند بالا در عمق صحنه ، که نماد رود پر آب اِلب است. اما کارگردان هوشمندانه کاربردهای متفاوت این ابزار را به نمایش میگذارد ، از جمله تبدیل رود به خانه فرمانده ،که کاربردی ترین صحنه نمایش است، و با منولوگ بکمان به اوج خود می رسد، البته ریتم قبل از منولوگ کند است و همخوان با تمپو نیست...  سعد قهرمانی در این نمایش دو افتخار دیگر در کارنامه بازیگری خود ثبت کرد، اولی ایفای چنین نقش پر تنش و پیچیده به لحاظ روانی و فیزیکال .. و دومی جان بخشیدن به منولوگ نه چندان راحت در صحنه خانه فرمانده که بکمان را پس از عبور از پاساژهای حسی متفاوت، وادار به انفجار و عصیان میکند. و این یکی از صحنه های ناب نمایش است که هم بازی ها هم فضا سازی وهم کارگردانی ، شش دانگ در خدمت اثر هستند. و صحنه دوم با وجود تمام تلخی های آن ، احساس زندگی درآن جریان داشت ، صحنه خانه پدری و رویارویی  با خانم کرامر بود ، که احساس میکردم ، کمی دریده گی لازم داشت. این صحنه اگر ده شکل و شیوه برای ارائه داشته باشد، این دیدنی تر از بقیه ست، باز اگر خانم کرامر بیشتر کرامر بود ..همچنین طراحی صحنه «مدیر تماشاخانه» نیز با آن تیپ آشنای شومن های نان به نرخ روز خور ، دارای ظرافت های مفهومی بود ، همچنانکه بازی نرم و ظریف و ملیح دختر بازیگوش ، تنها رنگ و لعاب دنیای خاکستری ، جهان نمایش است. 
ضمنن ابزارهای نا کارآمدی هم، مانند انتخاب موسیقی ، شکل و شمایل رود ،  دیگران به جای دیگری، و رفت و آمدهای غیر ضروری از ابتدا تا انتها و .. نیاز به بازنگری دارند.  
 
قصه کوتاه کنیم که عمر دراز باد، بهتر است گروه برای اجرای جشنواره کوردی سقز، بازخوانی مجددی بعد از این چند اجرا داشته باشند، احتمالن جایی نیاز به روغن‌کاری دارد یا پیچی شل و سفت شده بە هر حال امیدوارم بعد از سرویس کامل چرخ دنده های کند کننده و تند کننده ریتم کلی، کارگردان همانند پایان نمایش، که دهلیزی از دَرهای  باز شده ساخت و بکمان ( نماینده یک سرباز واقعی )را از آن عبور داد ، تا به شریان زنده رود « اِلب » بپیوندد و برای همیشه جاری و ساری باشد، گروه را نیز از دهلیزهای پر پیچ و خم اجراها در شهرهای متعدد، رهنمون باشد.و ممنون از گروه که چند شب تئاتری دلچسب را برای تماشاچیان بوکانی رقم زدند.
                                                                                          
                                                                                       
 
 
 
 




ارسال به دوستان
ارسال به دوستان
چاپ
نسخه چاپی


نظر کاربران


نظر خود را براي ما ارسال كنيد