| تاريخ: ۲۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت ۱۹:۱۴ | بازدید: 1071 نظرات: 0 کد مطلب: 26514 |
«صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید»
یک سال از کوچِ جانسوزش گذشت. متخصص فرهیخته و بیهمتای مغز و اعصاب، از نخستین دارندگان بورد تخصصی این رشته در منطقه، طبیب جانها و چهرهی ماندگار پزشکی که در طبابت و انسانیت بیهمتا بود.
دخترانش در یادداشتی سرشار از مهر و اندوه، به یاد او چنین نگاشتهاند:
به یاد پدرمان؛ فرشتهای در لباس انسان
آنکه در بلندای علم، انسانیت را معنا کرد:
ای طبیبِ مغز و جان، آنکه رگهای اندیشه را میشناختی و در پیچوخمهای ذهن آدمی، راهِ امید را مییافتی. تو رفتی، اما نگاهِ مهربانت هنوز بر بالین هر رنجی بیدار است. نگاهی که پیش از تشخیص، درد را میفهمید — صدایی که پیش از دارو، آرام میکرد — حضوری که مطب را از رنگ بیماری تهی میکرد و به آن گرمای خانه میبخشید. نامت چون الماسی بر تارک زمان میدرخشد و ردای سفیدت هنوز بر دوش روزگار است.
تو را نه به نام، که به کردار میشناختند. اخلاق، جنسِ وجودت بود و صداقت، آینهی درونت. مغز و اعصاب، تخصصت بود؛ اما جانها، قلمروِ تو. دانشمندی فرهیخته و عالمی بصیر، در علم سرآمد و در جایگاهت سربلند. دستانت زخمها را میبست و مهرت، قلبها را شفا میداد.
در رشتهی خویش سرآمد بودی و در دیگر شاخههای علوم پزشکی نیز صاحبنظر؛ اما فراتر از علم، انسان را میشناختی. دانشت ابزارِ عشق بود، نه دیوارِ غرور. نه تنها طبیبی فرزانه و بیهمتا، که نابغهای بودی و رازهای درمان را از دل میدانستی، نه فقط از کتاب.
در مطبت، بیمار نه پرونده، که جان بود؛ و نسخهات پیش از آنکه به مرکّب آغشته شود، به امضای وجدان میرسید. در روزگاری که طبابت گاه به تجارت بدل میشد، تو ایستادی؛ پزشکی را امانت دانستی، نه حرفه؛ و سندِ راستی شدی، نه آوازه. در بازارِ بیاعتمادی، تکیهگاه بودی و در تاریکیِ روزگار، چراغِ راه. آینهای نبودی که فقط تصویر دهد؛ دستی بودی که بیصدا، زنگار از جانها میزدود.
درد هر انسانی، درد تو بود؛ و رنج هر کسی، رسالتی بر دوش تو — نه باری ناخواسته، که عشقی برگزیده.
علم را با ایمان درآمیختی و تخصص را با تقوا آراستی؛ چنان که هیچ نسخهای بینام خدا نوشته نشد و هیچ درمانی بیاخلاص آغاز نگردید. در عصری که فریبندگی دنیا، پیمانها را کمرنگ و قلبها را از تعهد خسته ساخته است، تو تجسم وفای به عهد و تجلی اخلاق والای پزشکی بودی. سوگندنامهات را با مرکّب جان نوشتی و به جان، وفادار ماندی.
گسترهی دانش تو، فراتر از مرزهای طبابت بود؛ پزشکی، تنها دری بود از دریای بیکرانِ دانشِ تو؛ نه تمامِ آن. طبیبی بودی که نه تنها جسمها را درمان میکرد؛ بلکه روحها را هم التیام میبخشید. دانشت در کنارِ بینش، و علمت در پیوند با منش، از تو انسانی ساخته بود که فراتر از هر تخصص و عنوانی میدرخشید. با متون تخصصی پزشکی مأنوس بودی و همواره در علم پزشکی بهروز و پیشرو میماندی؛ و در قلمروهای گوناگونِ معرفت — از روانشناسی و انسانشناسی و جامعهشناسی تا ادب و ادبیات و زبانها، و از حکمت و فلسفه تا عرفان و سلوک — نیز تسلطی کمنظیر داشتی.
در نگاه تو، آدمی تنها جسم نبود؛ روح و اخلاق و آن حقیقت لایزالِ حیات بشری نیز در او جای داشت.
تو بهدرستی دریافته بودی که «طریقت بجز خدمت خلق نیست». مولانا در وصف چنین مردانی میسراید:
شیرمردانند در عالم مدد / آن زمان کافغانِ مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند / آن طرف چون رحمت حق میدوند
آن ستونهای خللهای جهان / آن طبیبان مرضهای نهان
محض مهر و داوری و رحمتند / همچو حق بیعلت و بیرشوتند
فراتر از نسخه، فراتر از مطب
مطب، محدودهی رسالتت نبود؛ که رسالتت را در جانِ جامعه میدیدی، نه فقط در جسم بیماران. در کنار طبابت، مدیریت و عضویت در بسیاری از سازمانهای مردمنهاد و انجمنهای فرهنگی و آموزشی را نیز بر عهده داشتی و با برگزاری کلاسها و کارگاههای گوناگون، بیهیچ چشمداشتی در راه ارتقای سطح دانش و آگاهی جامعه گام برمیداشتی. این تلاشهای بیوقفه، نشان از دغدغهی عمیق تو برای مشکلات اجتماعی و مسئولیتپذیری در برابر مردم داشت؛ گویی سلامت فکر و فرهنگ جامعه را نیز، همسنگ سلامت جسم، وظیفهی خود میدانستی.
از دیار خویش نگسستی و در جوار مردمت ماندی؛ در خاکت، ریشه دواندی و عمر پربرکتت را وقف هموطنانت کردی. طبیبی دلسوز برای همه — از هر دیار و از هر تبار.
پس از رفتنت، از زبان مردم شنیدیم آنچه را تو در سکوت مهربانیات پنهان میداشتی — از والاییات، از شرافتت، از بزرگواریات. در حیرت ماندیم که چگونه با اینهمه نزدیکی، هیچگاه از خودت نشنیدیم. چون تو فقط برای رضای خدا انجام میدادی — نه برای نام، نه برای نان، نه برای نگاه.
باورت این بود: هر جایگاه و هر نعمتی، امانتی است در دستان آدمی.
تو از دنیا هیچ نخواستی؛ آمده بودی هر آنچه داری — علم و دانش و نور — را ببخشی و جانها را تازه کنی. نه از سرِ منت، که از سرِ عشق.
تجسم کرامت انسانی
تو تنها جلوهگاه فضیلت نبودی؛ تجسم کرامت انسانی بودی. رحمتی بودی که جامهی خاک پوشیده بود و در زمین گام برمیداشت، در حالی که آسمان در تو تجلی داشت. دستانت معدن سخاوت بود و نگاهت پناهگاه بردباری؛ و سکوتت، دریایی که در آن هر واژه پیش از آمدن، غرق حکمت میشد.
عیبها را بیسرزنش میپوشاندی، گویی رحمت در وجودت خانه گزیده بود. هر که با دل در تو مینگریست، خدا را به یاد میآورد؛ عشقی بیکران از تو میریخت و جهان را به بهشت نزدیک میکرد.
نامت محمدطاهر بود؛ همانند نامت پاک بودی و محمدیخو. نیکو بودی، نه به گفتار که به کردار؛ مهربانترین انسانی که میشناسیم و خواهیم شناخت. تو را با کس قیاس نکنیم، که خودِ معیار تویی؛ میزان ما، تو بودی و تو باشی.
ادبت نه تنها در گفتار، که در تمام وجودت پیدا بود و شخصیتت چنان فروتن که نیازی به اثبات نداشت. حیا برای تو محدودیت نبود؛ تاجی بود بر سر و نه فقط در نگاهت، که در تار و پود وجودت جاری بود. ظاهرت همیشه آراسته بود — نه از سرِ خودنمایی، که از سرِ احترام به خود و به دیگران. جذابیتت نه تنها در چهرهات، که در حضورت بود. حضوری که وقت آمدن، آرامش میآورد و وقت رفتن، تنهایی به جا میگذاشت.
انسانیت بیمرز
انسانیتت مرز نمیشناخت. به انسانها — پیر یا جوان، فقیر یا غنی، عالم یا عامی — فارغ از سن و سال و جایگاه، عزت مینهادی؛ که در نگاه تو، هر انسان، آیتی از کرامتِ الهی بود. همه در برابرت یکسان و محترم، و تو بلد بودی گوش بدهی، بفهمی، و بیمنت دست بگیری.
و عطوفتت… عطوفتت زبانی داشت که همه میفهمیدند. لبخندت مرهم بود، کلامت تسلی، و حضورت آرامش. مهربانیات نه از سرِ عادت، که از سرِ سرشت بود؛ گویی خدا تو را از تارِ محبت بافته بود.
در همهی نقشهایت، نمونه بودی:
در نقشِ پدر — تکیهگاهی که سایهاش امن بود و آغوشش پناه.
در نقشِ همسر — همراهی که وفا را نه در گفتار، که در آیینهی رفتارش مینوشت و عشق را نه در واژهها، که در تار و پود زندگی روزانهاش معنا میکرد. عشقی که با گذشت سالها، غبار کهنگی نگرفت؛ احترامی که هرگز فرسوده نشد، و بزرگیِ دلی که پناهگاهِ همهی دلتنگیها و همهی سختیها بود. در اوجِ لطافت، مهربان بود و استوار؛ توازنی که از مردانِ بزرگ برمیآید. مردی که خانه را به بهشتی بر زمین بدل کرد؛ و اکنون، خود به آسمان پیوسته است.
در نقشِ پزشک — طبیبی که پیش از دارو، قلب را درمان میکرد.
در نقشِ استاد — آموزگاری که علم را با اخلاق، و دانش را با انسانیت پیوند زد.
و در نقشِ انسان — الگویی که بودنش، درسِ زیستن بود.
شایسته است که خدمات گرانسنگ و نام بلند چنین رادمردی در صحیفهی تاریخ حک شود؛ و این قلم بر خود فریضه میداند که یاد تو را برای آیندگان جاودانه گرداند، تا همگان بدانند این دیار همواره مهد پرورش عالمان عامل و خادمان بیادعا بوده است و تو، اُسوهای گشتی برای رسالت پزشکی و انسانی.
پدری که وطن بود
پدرمان، واژهها در برابرِ تو لالاند. هر حرف، سایهای است کوچک از آنچه بودی. تو فقط پدرمان نبودی؛ همراهِ روزهایمان بودی، همنفسِ تنهاییهایمان، تکیهگاهِ بیبهانهمان. رفیقی بودی که پیش از زبان، احساسمان را میخواند. استادی که راه را نشان میداد، بیآنکه زنجیرِ پایمان شود. با تو، هر کجا بهشت بود؛ کوچه، خانه، جاده، سفر. زمین بیتو زندان بود، و با تو هر راهی مقصد.
با تو، خودمان را میفهمیدیم. در ما ستارگانی میدیدی که خودمان در خودمان گم کرده بودیم. و بیش از ما به ما ایمان داشتی. هر بار که امید در ما میخشکید، کافی بود صدایت را بشنویم تا دوباره در ما بهار بیدار شود.
در اوجِ صمیمیت، عزتِ ما را پاس میداشتی. احساساتِ لطیفِ ما را میشناختی؛ از کودکی، نوجوانی، تا بزرگسالی. ما را بهتر از خودمان میفهمیدی و هیچکس بدانسان که تو به ما میبالیدی، به ما نمیبالید. در هر پله، دستی بودی که دستمان را میگرفت تا بالاتر رویم.
آن لحظههای ساده و صمیمی، یک فنجان چای، و دریایی حرف که ساحل نمیشناخت. زمان میایستاد و ما غافل از رفتنش، در آغوشِ واژهها مینشستیم. آن دورهمیهای گرمِ خانهمان، که خندهمان از دیوارها میگذشت و آینده را بر سفرهی دلمان میچیدیم. خوشی در شلوغی نبود؛ همین چند قلب بود که جهان را پر میکرد. بهترین لحظات عمرمان در سایهی تو نفس کشیدند.
حالا دلمان یک فنجان چای میخواهد، و نشستنی روبهرویت، و حرفهایی که یک سال است در سینهمان زندانیاند. از کدام خاطره بگوییم؟ از کوچههای بچگی که دستت سایهبانِ آفتابمان بود؟ یا از روزهایی که کنارت بالیدیم و نفهمیدیم کِی پنجرههای دلمان به آسمان باز شد؟
از کودکی تا امروز، هزاران روز را کنار هم نفس کشیدهایم و هر روز، عطرِ خوشِ یک عمر را دارد. مگر میشود حس را در واژه گنجاند؟ مگر میشود «پدر بودنت» را در چند سطر خلاصه کرد؟
رفتی، اما نامت چون کتیبهای بر پیشانیِ زمان حک شد؛ اختری که در آسمانِ یاد خاموش نمیشود؛ سروی که در برابرِ طوفان سر فرود نمیآورد. تو تنها پدر ما نبودی؛ مظهر افتخار ما بودی، قهرمانِ بیهیاهوی هستیمان، ستونِ استوارِ این خانه.
مردانگی را با تو معنا یافتیم؛ شرافت را نه از کتاب، که از قامتِ استوارت آموختیم. و صدای آرامت، آنگاه که میگفتی «من هستم»، بزرگترین اطمینانِ هستیمان بود.
یک سال گذشت. هنوز جای دستان پرمهرت بر نبض وجودمان خالی است. ای طبیبِ جان، ای که بودنمان در دستانت میتپید؛ اکنون در سکوتِ سردِ این اتاق، تنها پژواکِ نامت در رگهای خاموشمان میپیچد.
«در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود»
با رفتنت، تنها جانی از تن نرفت؛ کهکشانی از عشق رفت. دیدیم چگونه هستیمان، ذرهذره و بیفریاد، همچون برفی نرم بر شانههای کویر، در کامِ نیستی ذوب شد. قلبمان بیآنکه بمیرد، از تپش ایستاد. و ما ماندیم: تنی زنده، و روحی که همراهت رفته بود. سایهای بیصاحب، شمعی ایستاده در طوفان، پروانهای با بالهای سوخته.
غمِ دوریات را نه واژهای یارای گفتن است، نه اشکی یارای شستن. دلتنگیات زخمی است که هر بامداد از نو میشکافد، هر شب عمیقتر میکاود و هر دم تازهتر میسوزاند. جای خالیات خلائی است که هیچ دستی، هیچ آغوشی، هیچ صدایی پر نمیکند؛ چاهی بیپایان که آسمان را در خود میبلعد.
با رفتنت، آسمانِ هستیمان فرو ریخت؛ اما ایستادیم، چرا که ایمان را در دلمان کاشتی و آموختی چگونه بایستیم آنگاه که دنیا آوار میشود. اما ای کاش میدانستی این ایستادن چقدر سنگین است؛ با زانوهایی که سست میشوند، با دستانی که میلرزند و قلبی که با هر پلکزدن، خون گریه میکند.
هر بامداد که چشم میگشاییم، جای خالیات را میبینیم، اما نجوای مهربانت در گوشمان میپیچد: «قوی باش، تو از منی.» و ما قوی میمانیم؛ به احترامت، به عشقت، به نامت و به امیدِ وصالت. راه را ادامه میدهیم؛ به امید آن روز که دوباره تو را در آغوش بگیریم، دستانت را ببوسیم و بگوییم: پدر، آمدیم.
سخن پایانی: عشق، خانهای فراتر از زمان
میگفتی: این انسان است که به جایگاه، جان و معنا میبخشد؛ نه جایگاه که به انسان، ارزش و اعتبار بدهد. آدمی است که سنگ بیجان را به معبد یا ویرانه، و نام را به عزت یا ابتذال تبدیل میکند.
و تو چنان در جایگاه خود ایستادی، که جایگاهت به نامِ تو شناخته شد. نه تو به نامِ جایگاه.
برای تو، ای که رفتی و نرفتی — بالاترین لطف خدا را در این دیدیم که دختران چنین پدری باشیم. هیچ افتخاری فراتر از این نبود که فرزندان تو باشیم، نام تو را بر خود داشته باشیم و در سایهات بالنده شویم. میراثی از جنس نور، که نه با طلا سنجیده میشود نه با زمان — و تا ابد بر پیشانی ما میدرخشد.
به تو میبالیم — نه فقط برای آنچه ساختی، که برای آنچه آموختی؛ نه فقط برای آنچه درمان کردی، که برای آنسان که بودی.
تو خوب میدانی که ما با همهی وجودمان، با هر نفس، با جان و پیکرمان، عاشقت هستیم. کاش بیشتر میماندی، که ما تا همیشه مدیونِ بودنِ توایم؛ بودنِ تو، مثلِ نفس کشیدن بود؛ بیصدا و مدام، و ما فراموش کردیم که نفس کشیدن میتواند روزی تمام شود.
در این جهان پدرمان بودی، و در هر بُعد و هر امکان، باز هم پدرمان خواهی بود؛ و ما در هر عالم، باز هم عاشقانه دوستت خواهیم داشت.
تو عاشقِ واقعی بودی. عاشقی که تمام عمر، قلبش به یاد خداوند میتپید و هر نفسش، ذکری بیصدا بود. و برای چنین عاشقی، مرگ معنایی ندارد؛ چرا که عشق، خانهای است فراتر از زمان و عاشق را در آغوشِ جاودانگی جای میدهد.
«هر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ
چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر»
پدرمان نمرده. خدا زودتر او را خواست، آنقدر نیک بود که زمین طاقتش را نداشت. حالا در جایی است که شرف و ایمان و علم، همه با هم خانه دارند. و ما، هر بار که کار درستی میکنیم، بیچشمداشت میبخشیم، و سرمان را بالا میگیریم و راهش را میرویم — او را زنده نگه میداریم.
نامت بلند باد، ای که نامت چون دعا بود.
راهت پر رهرو باد، ای که رفتی اما نرفتی.
|