تاریخ: ۱۴۰۵/۵/۱۷
خاموشی چراغی از تبار ماموستایان قدیم
به مناسبت درگذشت ماموستا محمد اکرامی منبر (1315-1405)

بعضی مرگ‌ها تنها پایان عمر یک انسان نیست؛ خاموش‌شدن چراغی است که سال‌ها در گوشه‌ای بی‌هیاهو سوخته و راه دیگران را روشن کرده است. با رفتن چنین کسانی، نه فقط خانه‌ای در سوگ می‌نشیند و خانواده‌ای داغدار می‌شود، بلکه بخشی از حافظۀ فرهنگی یک دیار نیز ورق می‌خورد؛ حافظه‌ای که در آن صدای درس و وعظ، بوی کتاب‌های کهنه، خش‌خش کاغذهای خطی، زمزمۀ شعرهای فارسی و کُردی و وقار نسل‌های پیشین به هم آمیخته است. درگذشت ماموستا محمد اکرامی منبر در نودسالگی، از همین دست فقدان‌هاست؛ فقدان عالمی فرهیخته، معلمی فروتن، شاعری خوش‌ذوق، ادیبی نکته‌سنج و یکی از واپسین بازماندگان نسل ماموستایانی که علم را نه وسیلۀ نام و نان، بلکه عهدی در پیشگاه خداوند می‌دانستند.

اکنون که قلم برای نوشتن از خاموشی او بر کاغذ می‌نشیند، خاطرۀ سال‌هایی دور از پس پردۀ زمان سر برمی‌آورد: سال‌هایی که هنوز هفده بهار بیشتر از عمرم نگذشته بود و جهان کتاب و نسخه‌های خطی برایم سرزمینی دور، رازآلود و ناشناخته به شمار می‌آمد. در همان روزگار بود که تقدیر مرا با ماموستا اکرامی هم‌محله و هم‌مسجد کرد. رفت‌وآمدمان به یک مسجد، بهانه‌ای شد تا کم‌کم به محضرش راه یابم و در سال ۱۳۸۲، مدتی «تصریف ملاعلی» را نزد او بخوانم. آن دیدارها در ظاهر درس صرف و تصریف عربی بود؛ اما در حقیقت، آغاز آشنایی من با عالمی گسترده‌تر و افقی فراتر از درس‌های متعارف بود.

ماموستا از آن معلمانی نبود که رابطۀ خود با شاگرد را به ساعت درس، عبارت کتاب و دیوارهای مسجد محدود کند. اندک‌اندک مرا به خانۀ خود فراخواند و درِ کتابخانه‌اش را به رویم گشود. آن دعوت ساده، برای نوجوانی هفده‌ساله فقط ورود به اتاقی پر از کتاب نبود؛ ورود به جهانی دیگر بود. هنوز بوی کتاب‌های قدیمی و کاغذهای خطی کتابخانۀ او را به یاد دارم. آن رایحۀ آمیخته با گرد سالیان، برای من بوی تاریخ می‌داد؛ بوی دست‌هایی که دهه‌ها و گاه سده‌ها پیش، قلم در دوات زده و سطرهایی را با صبر و ایمان بر صفحۀ کاغذ نشانده بودند. شاید همان‌جا بود که نخستین جرقه‌های دلبستگی من به نسخه‌های خطی و آثار گذشتگان در جانم افتاد؛ جرقه‌هایی که بعدها به بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی علمی و پژوهشی‌ام بدل شد.

برای نخستین بار در کتابخانۀ ماموستا بود که انواع خطوط زیبا و چشم‌نواز را دیدم. قاب‌هایی که بر دیوار کتابخانه آویخته بود، برای من نمایشگاهی از شکوه قلم و هنر کتابت به شمار می‌آمد. آن روزها هنوز نام بسیاری از خطوط را نمی‌دانستم و از ظرایف نسخه‌شناسی و کتاب‌آرایی آگاهی چندانی نداشتم؛ اما زیبایی حروف، تناسب سطرها و وقار کلمات، بی‌آنکه نیازمند توضیح باشد، با جان آدمی سخن می‌گفت. من در آن اتاق کوچک، نَه فقط شکل‌های گوناگون خط، بلکه حرمت کلمه و قداست کتاب را آموختم. دریافتم که کتاب فقط مجموعه‌ای از اوراق نیست؛ امانتی است که اندیشه، ذوق، ایمان و تجربۀ نسل‌ها را از گذرگاه زمان عبور می‌دهد.

سال‌ها بعد، هنگامی که به گردآوری و شناسایی آثار خطی مشاهیر کُرد علاقه‌مند شدم و نسخه‌های بسیاری را در کتابخانه‌های شخصی و عمومی دیدم، تازه دانستم آنچه نخستین بار در کتابخانۀ ماموستا با شگفتی و کنجکاوی به تماشایش نشسته بودم، آثاری کم‌قدر و معمولی نبودند. در میان آن‌ها نسخه‌هایی از «تحفۀ ابن حجر»، «منقول التفاسیر» یوسف اصم، «انذار الاخوان» چوری و ده‌ها اثر دیگر وجود داشت. آن روز، نوجوانی بودم که فقط هیبت و زیبایی نسخه‌ها را می‌دید؛ اما بعدها فهمیدم که همان دیدارهای نخستین، ناخودآگاه مسیر آیندۀ مرا ترسیم کرده‌اند. کتابخانۀ ماموستا برای من نخستین مدرسۀ نسخه‌شناسی بود؛ مدرسه‌ای که برنامۀ رسمی، میز ثبت‌نام و مدرک پایان‌دوره نداشت، اما درس‌هایش تا امروز در ذهن و جانم باقی مانده است.

ماموستا اکرامی به متون کلاسیک فارسی و کُردی عشقی عمیق می‌ورزید. ادبیات برای او زینت مجلس یا ابزاری برای فضل‌فروشی نبود؛ بخشی از زندگی روزانۀ او بود. با شعر می‌اندیشید، با شعر سخن می‌گفت و گاه لطیف‌ترین تجربه‌های انسانی را در جامۀ ابیات بیان می‌کرد. بسیاری از دواوین و سروده‌های شاعران فارسی، کُردی و عربی را از بر داشت و در هر مقام، بیتی متناسب با حال و مقال می‌یافت. حافظۀ ادبی او گنجینه‌ای زنده بود؛ گنجینه‌ای که در آن حکمت، طنز، اخلاق، عرفان و تجربۀ زندگی در کنار یکدیگر جای گرفته بودند.

هنوز طنین «مُحمّدٌ أَشرفُ الأَعرابِ وَ العَجَم» آن قصیده‌ای که ماموستا در مولودی‌خوانی‌های سال‌های ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۲ با صدایی رسا، حزین و دلنشین می‌خواند، در گوش جانم زنده است و هر بار یادش بر خاطرم می‌گذرد، لرزه‌ای اندوهناک بر وجودم می‌نشاند. آن صدا فقط صدای خواندن یک قصیده نبود؛ آمیخته‌ای بود از محبت نبوی، صفای درون، حزن اهل دل و وقار عالمانۀ مَردی که شعر را با جان می‌خواند، نه فقط با زبان.

شعر در زبان او حالتی تصنعی نداشت. وقتی بیتی می‌خواند، گویی شعر از حافظه‌اش نه، از عمق جانش برمی‌آمد. او شعر را حفظ نکرده بود تا دیگران را به شگفتی وادارد؛ شعر را زیسته بود. از همین رو، نقل ابیات در کلامش هرگز بوی خودنمایی نمی‌داد. کلام شاعرانه در گفت‌وگوی او همان‌قدر طبیعی بود که تبسمی بر لب یا نگاهی مهربان. گاه با نکته‌ای طنزآمیز فضای مجلس را از خشکی بیرون می‌آورد و گاه با بیتی حکیمانه، سخنی را چنان به پایان می‌رساند که تا مدت‌ها در خاطر شنونده باقی می‌ماند.

با این همه، آنچه بیش از دانش و حافظۀ ادبی‌اش بر من اثر گذاشت، منش او بود. از ماموستا آموختم که دانش اگر با تواضع همراه نباشد، به جای روشن‌کردن راه، میان آدمی و حقیقت حجاب می‌شود. ساده می‌زیست، بی‌تکلف سخن می‌گفت و هرگز دانش خود را دستاویزی برای برتری‌جویی قرار نمی‌داد. در روزگاری که گاه ظاهر علم بیش از حقیقت آن خریدار دارد، ماموستا نمونۀ عالمی بود که علم در رفتارش ظهور یافته بود. وقار او از لباس و عنوان و جایگاه اداری نمی‌آمد؛ از آرامش درون، پاکی نیت و سال‌ها ممارست با کتاب، محراب و تعلیم سرچشمه می‌گرفت.

تشویق‌های او در ادامۀ مسیر تحصیل من نقشی فراموش‌ناشدنی داشت. او مرا ترغیب می‌کرد که تحصیلات حوزوی و دانشگاهی را در کنار یکدیگر ادامه دهم و هیچ‌یک را به بهای دیگری کنار نگذارم. در نگاه او، میان دانش سنتی و آموزش دانشگاهی دیواری بلند وجود نداشت. می‌توانست به میراث مدارس علوم دینی وفادار باشد و در همان حال، ارزش پژوهش روشمند و تحصیلات جدید را دریابد. این نگاه برای نوجوانی در آغاز راه، بسیار راهگشا بود.

رابطۀ من با ماموستا در حد رابطۀ معمول استاد و شاگرد باقی نماند. از همان سال‌های نوجوانی، میان ما پیوندی قلبی شکل گرفت؛ پیوندی که با گذشت زمان نه‌تنها کم‌رنگ نشد، بلکه عمق بیشتری یافت. برخی آدم‌ها بی‌آنکه سخنان بزرگ بر زبان آورند، در وجود انسان جای می‌گیرند. حضورشان آرامش‌بخش و نگاهشان مشوق است. ماموستا برای من چنین جایگاهی داشت. دیدن او یادآور روزهای آغاز راه، شوق نخستین کتاب‌ها و پاکی آرزوهای نوجوانی بود. هر بار که به محضرش می‌رسیدم، احساس می‌کردم به سرچشمۀ بخشی از علایق و انتخاب‌های زندگی‌ام بازگشته‌ام.

از آن روزگار، یادگاری گران‌قدر نزد من باقی مانده است؛ دستخطی که ماموستا در ظَهر کتاب «تصریف ملاعلی» برایم نوشت. تاریخ آن نوشته، بیست‌وسوم تیرماه ۱۳۸۲ است. با خودنویس نوشت:

بر این برگه این دست‌کار منست

به نزدت یکی یادگار منست

غباری گر نشیند بر آن

میفشان، غبار از مزار منست

آن روز، این ابیات را به چشم یادگاری استادانه و مهربانانه می‌نگریستم؛ اما امروز، پس از خاموشی او، هر واژه معنایی دیگر یافته است. گویی ماموستا از همان سال دور، با آرامشی که ویژۀ اهل معناست، از روزی سخن گفته بود که دست او از نوشتن بازمی‌ماند و غبار زمان بر یادگارش می‌نشیند. اکنون آن دستخط برای من تنها چند سطر بر پشت یک کتاب نیست؛ تکه‌ای از حضور اوست، صدای دستی است که دیگر قلم برنمی‌دارد.

چگونه می‌توان غبار از آن برگ افشاند، بی‌آنکه غبار اندوه بر دل بنشیند؟ چگونه می‌توان آن خط را دید و به یاد دستی نیفتاد که سال‌ها کتاب ورق زد، درس نوشت، شعر سرود و راه دانستن را به دیگران نشان داد؟ آن برگ امروز برای من حکم مزاری کاغذین دارد؛ مزاری که بر آن به جای سنگ و خاک، مرکب خودنویس و مهر استاد نشسته است.

***

زندگی ماموستا اکرامی، زندگی کوچ‌ها، کوشش‌ها و وفاداری‌ها بود. او در سال ۱۳۱۵ در روستای «منبر» از توابع شهرستان شاهین‌دژ، در ناحیۀ افشار آذربایجان غربی دیده به جهان گشود. در سال ۱۳۲۵ برای تحصیل کلاس‌های اول و دوم ابتدایی به روستای کهنه محمودجق رفت و یک سال بعد، کارنامۀ قبولی کلاس سوم ابتدایی را از مدرسۀ مهرگان محمودجق دریافت کرد.

در سال ۱۳۳۱، در محضر شیخ جلال‌الدین اسعدی در روستای قوزلوی افشار، فصل تازه‌ای از زندگی علمی او آغاز شد. تحصیل علوم دینی در آن روزگار، تنها آموختن چند متن و شرح نبود؛ نوعی شیوۀ زیستن بود. طلبه باید رنج راه، کمبود امکانات، غربت و دشواری معیشت را تحمل می‌کرد و در عوض، از محضر استاد ادب، علم و استقامت می‌آموخت. ماموستا اکرامی پروردۀ همین سنت بود. در سال ۱۳۳۹ گواهی‌نامۀ سوم متوسطۀ نظام قدیم را از دبیرستان نظامی گنجوی شاهین‌دژ گرفت و در بهار همان سال ازدواج کرد.

در سال ۱۳۵۲ به استخدام آموزش و پرورش درآمد و در روستای منبر به کار تعلیم و تربیت پرداخت. او از نسلی بود که معلمی را صرفاً شغل اداری نمی‌دانست. معلم در آن روزگار، به‌ویژه در روستاها، تنها آموزگار کتاب درسی نبود؛ مرجع اخلاقی و فرهنگی جامعه به شمار می‌آمد. ماموستا سال‌های عمر خود را در چنین جایگاهی سپری کرد و دانسته‌هایش را بی‌منت در اختیار نسل‌های بعد گذاشت.

سال ۱۳۶۱ از زادگاهش به روستای کهنه محمودجق مهاجرت کرد و در سال ۱۳۶۶ بار دیگر به روستای منبر بازگشت. یک سال بعد، در آزمون تعیین سطح دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی تهران شرکت کرد و معادل مدرک دکتری گرفت.

در سال ۱۳۶۸ به مهاباد انتقال یافت و در مدارس راهنمایی و دبیرستان این شهر به تدریس پرداخت. مهاباد از آن پس، میزبان سال‌های پرباری از زندگی او شد. بسیاری از دانش‌آموزان این شهر، مستقیم یا غیرمستقیم، از دانش و حضورش بهره بردند. او در سال ۱۳۸۰ از آموزش و پرورش بازنشسته شد؛ اما بازنشستگی برای کسی چون او به معنای کناره‌گیری از علم و تعلیم نبود. در سال ۱۳۸۲ به تدریس زبان عربی در دانشگاه آزاد اسلامی مهاباد پرداخت و در سال ۱۳۸۳ امامت جماعت مسجد حاج سید بایزید را پذیرفت. بدین‌سان، مدرسه، دانشگاه و مسجد سه عرصه‌ای بودند که دانش و تجربۀ خود را در آن‌ها عرضه کرد.

زندگی او در سیزدهم مردادماه ۱۴۰۵، پس از نود سال، به پایان ظاهری خود رسید. نود سال زیستن، اگر فقط با شمار روزها سنجیده شود، عددی در تقویم است؛ اما نود سال زندگی ماموستا را باید با شاگردانی سنجید که تعلیم داد، کتاب‌هایی که خواند، دست‌نوشته‌هایی که پدید آورد، نمازهایی که اقامه کرد، شعرهایی که به حافظه سپرد و دل‌هایی که با مهر و فروتنی به خود پیوند زد. عمر حقیقی اهل دانش، با توقف ضربان قلب پایان نمی‌یابد؛ در حافظۀ شاگردان، در حاشیۀ کتاب‌ها و در آثاری که از آنان باقی می‌ماند، ادامه پیدا می‌کند.

در سال ۱۳۹۶، دو سال از آغاز انتشار مجلۀ «کشکول» گذشته بود که تصمیم گرفتم یادنامه‌ای برای ماموستا اکرامی فراهم آورم و ضمیمۀ یکی از شماره‌های مجله را به او اختصاص دهم. این تصمیم، تنها انجام وظیفه‌ای مطبوعاتی نبود؛ ادای دینی بود به استادی که نخستین پنجره‌ها را به جهان کتاب و پژوهش به رویم گشوده بود. می‌خواستم تا او در قید حیات است، بخشی از قدرشناسی فرهنگی نسبت به شخصیت و آثارش تحقق یابد؛ زیرا بزرگداشت پس از مرگ، هر اندازه باشکوه باشد، جای یک لبخند رضایت در زمان حیات را نمی‌گیرد.

سرانجام در شمارۀ چهاردهم «کشکول»، این مقصود تحقق یافت. گزارشی از احوال خودنوشت ماموستا، معرفی آثار قلمی او و فهرستی مفصل از نسخه‌های خطی کتابخانه‌اش، که شمار آن‌ها از صد عنوان فراتر می‌رفت، انتشار یافت. تدوین آن مجموعه، کوششی بود برای ثبت گوشه‌ای از زندگی علمی و میراث مکتوب او؛ میراثی که اگر به‌موقع شناسایی و معرفی نمی‌شد، ممکن بود در غبار فراموشی پنهان بماند. فهرست آن نسخه‌ها، تنها فهرست کتاب‌های یک کتابخانۀ شخصی نبود؛ نمایی از علایق علمی، ذوق ادبی و سیر مطالعاتی عالمی بود که بخش بزرگی از عمر خود را با کتاب گذرانده بود.

آثار قلمی ماموستا اکرامی نیز بخشی مهم از میراث اوست. یکی از این آثار، شرح و تفسیر اشعار فارسی روان‌شاد ملامعروف کوکه‌ای است. چنین اثری، افزون بر ارزش ادبی، برای شناخت زبان، اندیشه و جهان شعری یکی از شاعران کُرد اهمیت فراوان دارد. شرح متون ادبی، به‌ویژه هنگامی که به قلم کسی آشنا با سنت‌های علمی و ادبی نوشته شده باشد، پلی میان متن و نسل‌های بعد ایجاد می‌کند. ماموستا با حافظۀ گستردۀ شعری و آگاهی عمیق از زبان و ادب کلاسیک، شایستگی ویژه‌ای برای چنین کاری داشت.

اثر دیگر او ترجمۀ منظوم «المواکب» جبران خلیل جبران به زبان فارسی است.

مجموعه سروده‌های ماموستا به زبان‌های کُردی، فارسی و عربی، بخش دیگری از آثار منتشرنشدۀ اوست. همین تنوع زبانی نشان می‌دهد که ذهن ادبی او در مرز یک زبان محصور نبود. هر یک از این زبان‌ها برای او حامل بخشی از فرهنگ و تجربۀ معنوی و اجتماعی بود.

خاطرات متفرقه، نکته‌های طنز و بذله‌گویی‌های منظوم و منثور او نیز نباید کم‌اهمیت تلقی شود. گاه یک خاطرۀ کوتاه یا نکتۀ طنز، بیش از گزارش‌های رسمی، فضای فرهنگی و اجتماعی یک دوره را بازتاب می‌دهد. طنز ماموستا از جنس تحقیر دیگران نبود؛ از هوش، تجربۀ زندگی و شناخت ظرایف زبان برمی‌آمد. گردآوری، تصحیح و انتشار این نوشته‌ها می‌تواند سیمای انسانی‌تر و صمیمی‌تری از او به آیندگان نشان دهد.

***

سوگ ماموستا فقط اندوه فقدان یک استاد نیست؛ فرصتی برای بازاندیشی در شیوۀ رفتار ما با صاحبان علم و فرهنگ است. چرا بسیاری از بزرگان ما باید در زمان حیات در سکوت و تنهایی به سر برند، آثارشان سال‌ها در صندوق و قفسۀ کتابخانه بماند و تنها پس از مرگ، چند سطر در وصف فضل و بزرگی آنان نوشته شود؟ چرا ستایش ما غالباً هنگامی آغاز می‌شود که دیگر گوش صاحب فضل صدای آن را نمی‌شنود؟ جامعۀ فرهنگی زمانی به بلوغ می‌رسد که تکریم را از پس از مرگ به زمان زندگی منتقل کند.

ماموستا اکرامی بیش از هر چیز، مرد وفاداری بود: وفادار به عهد خود با خداوند، به رسالت معلمی، به کتاب، به مسجد و به مردم. او از آن نسل ماموستایان قدیمی بود که میان گفتار و رفتارشان فاصلۀ چندانی نبود. زندگی ساده‌اش تفسیر عملی قناعت بود و حضور آرامش در مسجد و مدرسه، معنای استقامت را نشان می‌داد. شاید امکانات اندکی در اختیار داشت، اما سرمایۀ معنوی او فراوان بود.

ماموستا اکرامی منبر از منطقۀ هەوشار برخاسته بود و سال‌های درازی مهمان مردم مهاباد شد؛ هرچند او با دهه‌ها تعلیم، امامت، خدمت و حضور فرهنگی، دیگر مهمان این شهر نبود، بلکه بخشی از حافظه و هویت آن به شمار می‌آمد. حق غربت و سپس حق توطن او ایجاب می‌کرد که در دوران سالخوردگی، بیش از آنچه رخ داد حرمت ببیند و آسودگی یابد. با این حال، در پایان عمر، بر اثر برخی تصمیم‌های نسنجیده در ادارۀ امور موقوفات، ناچار شد رنج اجاره‌نشینی و اثاث‌کشی را تحمل کند. برای مردی که عمری بر عهد خود با خداوند و خدمت به مردم استوار مانده بود، چنین فرجامی شایستۀ شأن علمی و معنوی‌اش نبود. یادآوری این حقیقت نه برای دامن‌زدن به ملامت، بلکه برای جلوگیری از تکرار بی‌عدالتی در حق دیگر خادمان فرهنگ و دین است.

تلخ‌تر آنکه در مراسم ختم او نیز فرصت شایسته‌ای برای سخن‌گفتن از زندگی، دانش، آثار و خدماتش فراهم نشد. گویا ملاحظات محدود، رقابت‌های خاموش و آن تنگی نظری‌ای که گاه خود را در جامۀ حفظ مصلحت و رعایت نظم پنهان می‌کند، بر ضرورت معرفی شخصیت او سایه افکند. مجلس ختم عالمی چون ماموستا اکرامی تنها آیینی برای تسلیت نیست؛ آخرین فرصت عمومی برای بازشناسی مقام او و انتقال میراثش به نسل جوان است. خاموش‌کردن سخن دربارۀ چنین انسانی، خاموش‌کردن بخشی از حافظۀ جمعی جامعه است.

نگارنده که سال‌ها در حوزۀ تراجم احوال مشاهیر کُرد و شناسایی آثار آنان فعالیت کرده است، امروز روشن‌تر از همیشه درمی‌یابد که چرا نام بسیاری از عالمان، شاعران و ادیبان ما در گذر زمان کم‌رنگ یا یکسره فراموش شده است. علت را نباید همیشه در دوردستی روزگار، فقدان منابع یا حوادث تاریخی جست‌وجو کرد؛ بخشی از این فراموشی، حاصل بی‌مهری خود ما در زمان حیات بزرگان و کوتاهی ما پس از وفات آنان است. وقتی زندگی‌نامۀ عالمی ثبت نشود، آثارش به چاپ نرسد، صدایش ضبط نگردد و شاگردانش خاطرات خود را ننویسند، طبیعی است که نسل بعد جز نامی مبهم از او نشنود. گمنامی بسیاری از مشاهیر ما، پیش از آنکه تقدیر تاریخ باشد، نتیجۀ قصور حافظۀ فرهنگی ماست.

متولیان شهر باید به این درک برسند که توسعۀ شهری تنها در آسفالت خیابان‌ها، گسترش فضای سبز، ساخت میدان و نصب تندیس خلاصه نمی‌شود. این‌ها برای زندگی شهری لازم‌اند، اما برای زنده‌بودن شهر کافی نیستند. اگر فرهنگ در رگ‌های جامعه جریان نداشته باشد، شهر جز کالبدی آراسته و بی‌روح نخواهد بود. روح شهر را معلمان، نویسندگان، هنرمندان، کتابداران، پژوهشگران و عالمان آن می‌سازند. ماموستا اکرامی و امثال او نفس‌های فرهنگی این شهر بودند. هر کتاب منتشرنشدۀ آنان، پنجره‌ای بسته است و هر خاطرۀ ثبت‌نشده، چراغی است که بی‌صدا خاموش می‌شود.

آثار ماموستا سال‌ها در انتظار چاپ ماندند و در زمان حیاتش، کسی آن‌گونه که باید برای آماده‌سازی و انتشار آن‌ها قدم پیش ننهاد. چه نیکو بود اگر شرح اشعار ملامعروف کوکه‌ای، ترجمۀ منظوم «المواکب»، مجموعه اشعار سه‌زبانۀ او و خاطرات و نکته‌های طنزش در روزگاری چاپ می‌شد که خود او نسخۀ منتشرشده را در دست می‌گرفت و حاصل سال‌های رنج قلم را می‌دید. اکنون هنوز می‌توان بخشی از این کوتاهی را جبران کرد: با تشکیل گروهی علمی برای گردآوری و تصحیح آثارش، انتشار مجموعه‌ای درخور، نام‌گذاری یک فضای فرهنگی یا کتابخانه به نام او و ثبت روایت شاگردان و نزدیکانش. تکریم واقعی، نه در انبوه عبارات سوگوارانه، بلکه در حفظ و نشر میراثی است که صاحب آن برای ما باقی گذاشته است.

ماموستا رفت و دستخطش ماند؛ کتاب‌هایش ماند؛ شاگردانش ماندند و بوی کاغذهای کهنۀ کتابخانه‌اش در حافظۀ من ماند. اکنون باید غبار از یادگار او بیفشانیم؛ نه تنها از برگ «تصریف ملاعلی»، بلکه از نام، آثار و خدماتش. شاید مزار حقیقی اهل علم همان صفحه‌هایی باشد که نوشته‌اند و دل‌هایی که پرورده‌اند. او در خاک آرام گرفته است، اما تا هنگامی که سطری از نوشته‌هایش خوانده شود، بیتی از اشعارش بر زبان آید و شاگردی از مهربانی و تشویقش سخن بگوید، چراغ حضورش خاموش نخواهد شد.

روانش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.